مـداد سفید

۰۴اسفند

تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تــــــقدیر الهی


ایا واقعا تقدیر ممکنه به فکر سوختن کسی باشه؟


یه چیزی تو وب بچه ها خوندم بیشتر از ماجرای امشب خودم ناراحت شدم .


وقتی تو یه موقعیت بد گرفتار میشین کیا میان تو ذهنتون؟

...

۱۷بهمن


۰۹بهمن

گاهی احساس کوچکی میکنم در برابر ادم های بزرگ اطرافم ،گاهی احساس حسادت در دوستی هایی که من دربینشان جایی ندارم و نمیخواهم داشته باشم گاهی هم احساس حقارت دربین انبوه جمعیتی که من از آنانم،با بعضی احساساتم از دوران کودکی دست وپنجه نرم کرده ام ،بعضی ادم های قوی مرا درخود فرو می برند ومرا دربرمی گیرند که از این حس بیزارم

من ان توام مرا به خود باز مده. وخیلی چیزهای دیگر


گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود


 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 گاهی بساط عیش خودش جور می شود

 گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

 گه جور می شود خود آن بی مقدمه 

 گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست            

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

 گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

 گاهی تمام آبی این آسمان ما                          

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود             

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

 گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت               

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

 کاری ندارم کجایی چه می کنی                      

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود

۰۳بهمن

و به نام خداوندی که ناخواسته افرید مرا باشد که افرینش خوبی باشم

شروعی دوباره

شروع دوباره ی زندگی در بحبوحه ی اتفاقات تلخ و درد اور که خداوند انسان را درسختی افرید کمی که به خود  بیایم میدانم که بر تلخی ها فایق خواهم امد وبه تمام اتفاقات ناخوشی که ایده ال ترین افراد را از پا درمیاورد چه برسد به من که رنجور بودن را میدانم از زندگانی میخواهم کمی تغییر کنم دعاهای خوبتان را شامل من نیز گردانید ممنون از تمامی نظراتتان که باعث دلگرمی بود .

من بدون وبلاگم من نمیشوم.به امید خیلی چیزها ...

۲۳آذر

نامی نداشت نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی

 

گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم

 

کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟

 

هیچ کس پاسخ نداد

 

گفت: تنهایی ام پر از رمز و راز است رمزهایی از بهشت رازهایی از خدا

 

با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم

 

هیچ کس با او گفت و گو نکرد

 

و او میان این همه تن تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت

 

غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست

 

کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد

 

او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود

 

سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟ یا نه کمی بیش و کمی کم

 

او به غارش رفت و ما نمی دانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید

 

و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟

 

اما از غار که بیرون آمده بود بیدار بود آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما برملا شد

 

چشم هایش دو خورشید بود تابناک و روشن که ظلمت ما را می درید

 

از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور

 

اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود

 

که گمان می کردیم زمین تاب و قارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست

 

از غار که بیرون آمد، باشکوه بود شگفت و دشوار و دوست داشتنی

 

اما دیگر سخن نگفت انگار لبانش را دوخته بودند انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود

 

و این بار ما بودیم که به به دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور

 

برای قطره ای حیرت و او بی آنکه چیزی بگوید می بخشید بی آنکه چیزی بخواهد

 

او نامی نداشت نامش تنها انسان بود

 

و تنها دارایی اش

 

تنـهایی ...

۰۱تیر

نور چراغ را به آب می اندازم که آری منم ماه روشنی دارم ،

ماه من هر وقت که بخواهم بامن است ،بیا رویم بانور ماه من درخت ها را هرس کنیم زمین ها را شخم کنیم و به گل ها آب دهیم که دیگر به خورشید نیازی نیست ،

ماه من گرما بخش ترین و روح نوازترین ماه هستی است.

فقط ترسم از وابستگی هاست وچه بد که ماه من وجودش به فیتیله ی نفت وابسته است.

۰۷ارديبهشت

صدای ساز زدن جوانی از داخل نمایشگاه می اید سارا و دوستش در بیرون نمایشگاه اند ، دوستش با ذوق وشوق می گوید سارا بیا برویم داخل نمایشگاه تا صدا را بهتر بشنویم

اما سارا می ایستد نمی رود ، دوستش اصرار می کند بعد می پرسد سارا مگر تو  ساز نمی نواختی ؟ مگرعاشق ساز و نواختنش نبودی؟ پس حالا چرا؟!!!!

سارا غرق در فکر

یاد خاطره ای می افتد ،خاطره ای که شخصی می گفت سارا سارا بگذار برایت ساز بنوازم                    

و سارا یک دل نه صد دل به ساز او گوش می داد

دوباره دوستش صدایش می زند اما سارا با قیافه ای حزن الود با عجله از صدای ساز فرار می کند و زیر لب می گوید از هرچه ساز و صدایش  هست متفرم ...

 

                                                            Image result for ‫ساز‬‎